تبليغاتX
آخرین ایستگاه.....

آخرین ایستگاه.....

.::به نام آنکه آگر حکم کند محکومیم::.

این وبلاگ به سلامتی هک شد

 

...

تا بوده همین بوده !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/11ساعت 8:12  توسط امین  | 

یک داستان

.زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد
.پادشاه گفت: به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود، غبطه می خورم
.زاهد پاسخ داد: اعلی حضرتا، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید
.پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست؟ تمام این سرزمین از آن من است
.زاهد گفت: دقیقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم
.ماه و خورشید را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:37  توسط امین  | 

تولد

  
 داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...
 خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است
 دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است
 خاک سنگ دارد , و خارهای خشک
 و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود
 و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند
 اما نفوذ , سرسختی می خواهد
 جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است
 آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد
 گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم ,
 کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد
 کسی چه می داند
 شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من ,
 آن زير ها تقلايي بکنند
 و من ريشه هايم را محکم کنم
 سالهاست که من تشنه جرعه ای آب
 قطره ای نوازش
 و اندکی خواب هستم
 خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد
 نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:36  توسط امین  | 

.یک پادشاه اسپانیایی، به دودمان خود بسیار می بالید. همچنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است
.یک روز، با نزدیکان خود در دشت آراگون راه می رفت که سالها قبل، پدرش در جنگی در آن کشته شده بود
.در آنجا به مرد مقدسی برخوردند که در میان توده عظیمی از استخوانها ، چیزی را جستجو می کرد
پادشاه پرسید: آنجا چه کار می کنی؟
،مرد مقدس گفت: اعلی حضرتا، سر بلند باشید. هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به اینجا می آید
.تصمیم گرفتم که استخوانهای پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم پیدایش کنم
.مثل استخوانهای کشاورزان، فقرا، گدایان و بردگان است
 
                                                                          از کتاب مکتوب
                                                                                                        نوشته پائولو کوئلیو
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:32  توسط امین  | 

Planets سیارات

Mercury
 
Mosaic of Mercury
 

Caloris Basin

 ادامه مطلب در قسمت Planets

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:30  توسط امین  | 

از تا خود خدا

I love God. I have no time to hate the Devil.
 
.من خدا را دوست دارم. فرصتی برای نفرت داشتن از شیطان ندارم
 
The spirit came from God and will return to Him.
 
.روح از خدا آمده و به او باز می گردد
 یه جایی خوندم...!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:28  توسط امین  | 

شاپرک

شاپرکم
در سياهی بيکران آسمان بدنبال تو ميگردم
ای که در بيکرانی شب نهان شده ای
من هنوز چشم انتظار تو هستم
تا باری ديگر
آرامش بخش زندگیم باشی
ولی چراهنوز
دلگرم اميدم که برگردی
وقتی
رفتنت را بازگشتی نيست
......
چرا سکوت بی تو بودن را انتهايی نيست
چرا شب ظلمانيم را پايانی نيست
چرا ز بودن تو نشانی نيست
من هنوز هم با تو ام
با تمام نبودن هايت
 
آخرين خدانگهدار!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
 
چه ترانه بی اثر بود، مث مشت زدن به ديوار
اولين بغض شکستن! آخرين خدانگهدار!
 
من به قله می رسيدم اگه همترانه بودی!
صد تا سدو می شکستم اگه تو بهانه بودی!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
 
با تو فانوس ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبر بود
 
کوچه ها بدون بن بست،‌ آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه‌ی خورشيد، واژه ها شعر دوباره!
 
دست تکون دادن آخر توی اون کوچه‌ی خلوت!
بغض بی وقفه‌ی آواز! گريه های بی نهايت!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
                                                               شعر از : یغما گلرویی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 22:23  توسط امین  |