جنگل
خورشيد كم كم بالا مي آمد .جنگل ديگر ساكت
ساكت ساكت نبود .
آرام آرام آرام نبود .
حالا به جز ببرو گاو وميمون
سنجاب قرمز يك پرنده كوچك هم بيدار بود و ببر
را نگاه مي كرد .
پرنده فهمیده بود که ببر می خواهد
چه کند.
بی صدا پرواز کرد و روی شاخه ای بالای
سر ببر نشست وبا خودش
گفت :وقتی ببر خواست روی
گاو بپرد به سرش نوک میزنم .حالا افتاب بالا امده بود
سر وصدای جنگل بیشترو بیشترشده بود.

یک خار پشت کوچک آرام آرام از زیر درخت
بلوط گذشت ونزدیک و نزدیک ونزدیکتر شد.
ببر و میمون وسنجاب قرمزو پرنده خار پشت را ندیدند .
خار پشت هم انها را ندید.گاو جلو جلو جلوتر
امد .ببر دمش را تند تر وتند تر وتند تر تکان می داد .
گاو انقدرنزدیک شده بود که چیزی نمانده بود ناگهان
دم ببر به خار های تیز خار پشت خورد .
فریاد ببر بلند شد و از جا پرید .میمون وسنجاب قرمز و
پرنده ی کوچک هم که فکر می کردند ببر می خواهد
به گاو حمله کند از جا پریدند .
میمون نارگیل را به سر ببر کوبید .
سنجاب قرمز گردوها را به چشم های ببر زد .
پرنده ی کوچک پرید و به سر ببر نوک زد.
گاو که از این همه سر و صدا ترسیده بود به سوی دهکده فرار کرد .
ببر هم به ته ته تاریک جنگل دوید .
