تبليغاتX
آخرین ایستگاه.....

آخرین ایستگاه.....

.::به نام آنکه آگر حکم کند محکومیم::.

دعا کنید.....

بارالها وقتي سرماي بي رحم تنهائي پوست هستي ام را كبود مي كند،وقتي ديگر ترحم آفتاب هم نمي تواند برف نااميدي را در دامنه دلم آب كند، خسته از هميشه به درگاهت مي آويزم و تارهاي بي كسي ام را بر تن سجاده مي تنم .

آن لحظه كه حس مي كنم طناب گناه خفه ام مي كند ناله هاي رنگ شبم را پاي مهر و تسبيح مي پاشم و با بالاترين فريادها و گريه ها حنجره ام را شستشو مي دهم آنگاه مي فهمم كه دست شفابخش بذل تو بيهودگي ام را درمان كرده است .

بیاین تو این شبا برای هم دا کنیم .

مهربان پروردگارا مي ستايمت                                         

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 18:26  توسط امین  | 

مهبانی در کجاست....

 
مهر بانی که دوستم داشت وهمه چیزم بود. دیگر پذیرایم نیست . ای کاش یکبار میگفت می پذیرمت به امتحان بعدی آ ماده باش .فقط آ رزو داشتم که یکبار بگوید.  قبولت خواهم کرد. آه که چقدر سنگدل بوده تا این حد هم با ور نداشتم بیرحم باشد.من چه قدر با اشتیاق تمام درس مهر و وفارا  می خواندم. آن گاهیکه به خوانشم گوش میداد از من راضی بود. در بغلم می گرفت نوا زشم میکرد. می بوسید ومهرش را از من دریغ نداشت. با  اشتیاق شعر میسرودم. پرو گراف املا ئیکه از من به خوانش می گرفت تحسینم می کرد.. آرزو داشتم تا درس مهر و وفا را ازدل وجان در مکتب عشق به سبق بنشینم ..   یکباره ازمن روی بر تافت . از جان ودل دوستش دارم : گریستم،  زاری کردم، تقاضا کردم . به پایش افتادم . دستم را گرفت و ازمکتب مهر وفابیرونم کرد. اشک سرد وآه گرمم را ندید.بعد ها هم که ازو خواستم بگوید گنا هم چیست جز بیمهری پا سخ برایم نداشت .. اندوه ناک دوباره دفتر چه مهر و کتاب عشق را از بکس   سینه ام کشیده ورق زدم.  ورق هارا  در بین انگشتانم مچاله نموده وزیر دندان هایم گاز گرفتم. کتاب مهر و وفارا  که با خون دل نوشته بودم. زیر پایم له کردم.اما  بکس را که خاستم با لگد بزنم ودورش اندازم تسمهء وصل شده در آن به رشته های قلبم  تنیده بودن هر قدر کوشیدم و کش کر دم بیشتر قلبم را می آ زرد. حالت عجیب و صحنهء تما شا ئی بود. باران اشک هایم اوراق پاره شدهء مشق هایم را می شستند . طنین نفس ها یم با ورقهای  کتاب  و کاغذ پاره ها آ میخته بودند.  طو فان قهر و خشم محبوبم من ورقها و آر وزو هایم را در منجلاب بی تفا وتی ها بر در ودیوار جانم به شدت می کوبید. چشمانم با ریزش اشکها خطوط بر هم زدهء این سطور را به خوانش می گرفتن.  تراژیدی شکست عشق  رادست قهار طبیعت در خود می فشرد . خدا از آسمان بر این صحنهء رقت بار که خود آ فریده بود  قاه قاه می خندید.  حق داشت به خندد .زیرا او ر قیبش را که من به پرستش گر فته بودم. با حیله ونیرنگ قناعت دا ده بود.   شیطان مات و متحیر بود. گاهی برمن وگه بر خدا مینگریست. . دیدم دربین این همه سیل اشک وتوفان تنها قلم رنگش هنوز تمام نشده وآ سیب ندیده است. زانوان خسته ام را که در بغل گرفته بودم از آ غوش رها کرده قلم را از خون قلبم رنگ کردم.  خوا هان آنم تا مشق های پاره شده ام را دوباره بنویسم. وکتاب زندگی برباد رفته ام را یکبار دیگر ورق بزنم.
چه کسی برایم خواهد گفت که: مشق محبت را ننویس،کتاب عشق را نخوان.وپر تو تابناک محبت را به تماشا منشین.!  
+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 18:10  توسط امین  | 

يه قصه ... يه قصه درسه ...

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره.

خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت .

يه پوست نازک بود رو دلش .

يه روز آدم عاشق دريا شد .

اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا.

پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا .

موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش .

آدم دوباره آدم شد .

ولی امان از دس اين آدم .

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .

دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل .

باز نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد .

يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش .

ولی مگه اين آدم , آدم می شد .

اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد .

همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون .

دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

نه ديگه ... خدا گف ... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه .

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود.

خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه ... بسه .

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل ... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده .

چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده .

دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد ... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد .

و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد .

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد .

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخ .

آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .

تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که .

خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف .

يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد .

ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته ... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد .

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند .

آخ .. اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد .

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد .

دلش واسه آدم سوخت .

استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل .

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد .

چرخيد و چرخيد .

آسمون رعد زد و برق زد

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن .

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته .

با چشای سياه مثه شب آسمون

با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم .

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد

هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد .

فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .

همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود .

نه ... خيلی بيشتر .

پاشد و فرشته رو نيگا کرد .

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .

خواس دلشو دربياره و بده به فرشته .

ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد .

بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند .

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .

سينشو چسبوند به سينه آدم .

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش .

آدم فرشته رو بغل کرد .

دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم .

فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد .

آدم با چشاش می خنديد .

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست .

آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد .

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد .

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم .

خوش به حال آدم و فرشتش .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 12:1  توسط امین  |